در ادامه مجموعه یادداشتهای «ادبیات جنگ» به سراغ کتاب «من زندهام» رفتهایم؛ اثری که جنگ را نه از میدان نبرد، بلکه از پشت دیوارهای اسارت روایت میکند. این کتاب، خاطرات "معصومه آباد" از دوران اسارت در زندانهای عراق است؛ روایتی که در آن مقاومت، امید و حفظ کرامت انسانی در دشوارترین شرایط ممکن به تصویر کشیده میشود. «من زندهام» از جمله آثار شاخص ادبیات دفاع مقدس است که با نثری صمیمی و مستند، تجربهای کمتر روایت شده از جنگ را پیش روی مخاطب قرار میدهد و نشان میدهد نبرد برای بقا و حفظ هویت، گاه فراتر از خط مقدم جبههها ادامه مییابد.
اسارت، در سادهترین تعریفش، «گرفتاری بدن در یک فضای بسته» است؛ اما در تجربه انسانی، اسارت بسیار فراتر از دیوار و حصار عمل میکند. اسارت، لحظهای است که جهان بیرونی از دسترس خارج میشود و انسان ناچار است نسبت تازهای با خود، با زمان و با مفهوم بقا تعریف کند. کتاب «من زندهام» نوشته معصومه آباد دقیقاً در همین نقطه ایستاده است؛ جایی که جنگ دیگر در میدان نبرد تعریف نمیشود، بلکه در ذهن و روان انسان ادامه پیدا میکند.
این کتاب، صرفاً یک روایت خاطرهمحور از دوران اسارت نیست، بلکه تلاشی است برای فهم وضعیت «انسان در شرایط حدی». شرایط حدی (extreme conditions) آن لحظههایی هستند که انسان از ساختارهای معمول زندگی جدا میشود و ناچار است از نو تعریف شود؛ بدون آزادی، بدون انتخابهای عادی، و گاه حتی بدون چشمانداز روشن از آینده. در چنین وضعیتی، آنچه باقی میماند نه امکانات بیرونی، بلکه ظرفیت درونی انسان برای معنا دادن به رنج است.
یکی از مهمترین وجوه «من زندهام»، تمرکز بر روان انسان در شرایط بسته و کنترلشده است. اسارت در این روایت، فقط محدود شدن حرکت نیست، بلکه نوعی فشار مداوم بر ذهن و احساس است. زمان شکل دیگری پیدا میکند؛ کشدار، سنگین و گاه بیمعنا. بدن در وضعیت محدودیت قرار میگیرد، اما همزمان ذهن وارد میدان اصلی نبرد میشود. اینجاست که جنگ از سطح فیزیکی عبور میکند و به سطحی کاملاً درونی تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، مفهوم «امید» معنایی متفاوت پیدا میکند. امید در اینجا یک احساس ساده و لحظهای نیست، بلکه نوعی «ابزار بقا» است. انسان در اسارت، برای زنده ماندن صرفاً به غذا و امنیت نیاز ندارد؛ او به معنایی برای ادامه دادن نیاز دارد. همین معناست که امید را از یک حالت عاطفی به یک ساز و کار ذهنی تبدیل میکند. در «من زندهام»، امید نه یک شعار، بلکه یک کنش روزمره است؛ کنشی که به انسان اجازه میدهد در برابر فرسایش روانی مقاومت کند.
یکی دیگر از لایههای مهم این کتاب، مسئله «بدن» است. بدن در اسارت، به یک میدان محدود اما حساس تبدیل میشود؛ جایی که هر تغییر کوچک، هر فشار و هر محرومیت، اثر مستقیم بر روان انسان دارد. بدن در این وضعیت، هم ابزار رنج است و هم ابزار مقاومت. انسان از طریق بدنش رنج را تجربه میکند، اما همزمان از طریق همان بدن، بقای خود را نیز حفظ میکند. این دوگانگی، یکی از پیچیدهترین ابعاد تجربه اسارت است که در روایت «من زندهام» به خوبی قابل مشاهده است.
از سوی دیگر، ذهن در این شرایط به نوعی بازسازی دائمی دست میزند. انسان برای تحمل وضعیت موجود، ناچار است واقعیت را درون خود بازتعریف کند. خاطرهها، امیدها، باورها و حتی تصور آینده، همگی به ابزارهایی برای تحمل حال تبدیل میشوند. در این میان، حافظه نقش مهمی ایفا میکند. حافظه نه فقط یادآور گذشته، بلکه نوعی پناهگاه ذهنی است؛ جایی که انسان میتواند برای لحظهای از فشار حال فاصله بگیرد.
در ادبیات جهان، روایتهای متعددی از زندان و اسارت وجود دارد؛ از نوشتههای مربوط به اردوگاههای کار اجباری گرفته تا خاطرات زندانیان سیاسی در نظامهای مختلف. نقطه مشترک بسیاری از این آثار، تمرکز بر این پرسش است که «انسان تا کجا میتواند انسان بماند؟» «من زندهام» نیز در امتداد همین پرسش قرار میگیرد، اما با زمینهای بومی و تاریخی خاص. این کتاب نشان میدهد که تجربه اسارت، اگرچه در موقعیتهای مختلف تاریخی رخ میدهد، اما در سطح انسانی، با پرسشهای مشابهی درباره کرامت، هویت و بقا روبرو است.
یکی از نکات مهم در این روایت، تأکید بر مفهوم «کرامت انسانی» است. در شرایطی که آزادی از انسان گرفته میشود، آنچه اهمیت پیدا میکند، حفظ حداقلهای انسانی است؛ حفظ توانایی فکر کردن، حفظ رابطه با دیگری، و حفظ احساس ارزشمندی. این کرامت، در «من زندهام» نه بهعنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه بهعنوان یک تجربه زیسته مطرح میشود؛ تجربهای که در دل سختترین شرایط شکل میگیرد و معنا پیدا میکند.
نکته قابل توجه دیگر این است که اسارت در این روایت، صرفاً یک تجربه فردی نیست، بلکه یک تجربه جمعی نیز هست. انسانها در کنار هم، در یک وضعیت مشترک قرار میگیرند و این اشتراک، نوعی شبکه انسانی از مقاومت و تحمل ایجاد میکند. همین همزیستی در شرایط سخت، باعث میشود که اسارت فقط یک تجربه انفرادی نباشد، بلکه به یک وضعیت اجتماعی کوچک و فشرده تبدیل شود؛ جامعهای محدود که در آن روابط انسانی به شکل فشرده و ضروری ادامه پیدا میکند.
فراتر از همه اینها، «من زندهام» از جنگ عبور میکند و به سطحی عمیقتر میرسد: سطح انسان. در این سطح، دیگر مهم نیست که زمینه تاریخی چیست؛ مهم این است که انسان چگونه در شرایطی که همه چیز علیه اوست، همچنان توان ادامه دادن دارد. این کتاب نشان میدهد که بقا، فقط زنده ماندن فیزیکی نیست، بلکه نوعی حفظ معنا، هویت و کرامت در دل فشار است.
از این زاویه دید، «من زندهام» نه فقط یک روایت از اسارت، بلکه یک مطالعه انسانی درباره ظرفیتهای پنهان انسان است. ظرفیتی که در شرایط عادی شاید دیده نشود، اما در لحظههای بحران، خود را آشکار میکند. این کتاب یادآوری میکند که انسان، حتی در محدودترین شرایط، همچنان میتواند انتخابهایی داشته باشد؛ انتخابهایی کوچک، اما تعیینکننده برای حفظ انسانیت.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید: