پخش زنده
English عربي
31
-
الف
+

ملودرامی ناتمام در کافه‌ای بین‌ راهی

مصطفی رزاق کریمی در «کافه سلطان» تصویری آشفته از خانواده در بحران جنگ ارائه می‌دهد.

«کافه سلطان» تلاشی است برای روایت جنگ، بی‌آنکه به خود جنگ نزدیک شود. فیلمی که می‌خواهد از دل یک موقعیت بحرانی ــ جنگ دوازده روزه و تعلیق زندگی روزمره ــ به انسان و خانواده برسد، اما در میانه راه، میان مستند و ملودرام اجتماعی معلق می‌ماند. حاصل، اثری است آشفته با لحظاتی درخشان که می‌توانست بسیار منسجم‌تر و اثرگذارتر باشد.

داستان در یک جغرافیای معلق آغاز می‌شود: کافه‌ای بین‌راهی در ناکجاآباد. جایی که نه کاملاً در دل جنگ است و نه بیرون از آن. سارا، زنی که حضانت فرزندش را گرفته، قصد فرار دارد؛ می‌خواهد از چنگ همسر پیشینش بگریزد و پرواز کند، اما لغو پروازها به‌خاطر جنگ، او را به «کافه سلطان» می‌رساند. پناهگاهی موقت که قرار است به میدان مواجهه چند خانواده بدل شود؛ خانواده‌هایی که هر کدام در وضعیت تعلیق و اضطراب‌اند.

در مرکز این جهان کوچک، مهتاب قرار دارد؛ زنی که سال‌هاست چشم‌به‌راه برادر مفقودالاثر خود مانده و حالا کافه را دوشادوش پسرش یونس می‌چرخاند. موتیف خانواده در فیلم، اگرچه به‌صورت پررنگ حضور دارد، اما در اجرا دچار پراکندگی است. کافه سلطان یک کسب‌وکار خانوادگی است: مادر، پسر و همسری که بی‌خبر از مهتاب سه‌دانگ کافه را به رحیمی فروخته. این خیانت اقتصادی، لایه‌ای دیگر به بحران می‌افزاید. خانواده‌ای که باید پناه باشد، خود به میدان منازعه تبدیل می‌شود.

یونس، پسر جوان کافه، نماینده نسلی است که در بیابان و محدودیت بزرگ شده و حالا در شرایط جنگی می‌خواهد از فرصت سوءاستفاده کند؛ قیمت‌ها را بالا ببرد، بنزین را لیتری صد هزار تومان بفروشد و تابلوی قیمت‌ها را دستکاری کند. مهتاب اما مقابلش می‌ایستد. چکی که مادر به پسر می‌زند، صرفاً یک تنبیه اقتصادی نیست؛ شکاف اخلاقی میان دو نسل است. یونس می‌گوید: آن حلالی که با بدبختی به دست بیاید از هزار حرام بدتر است. این جمله، یکی از گره‌های مفهومی فیلم است؛ جدال بقا و اخلاق در شرایط بحران.

در کنار این خانواده، خانواده‌ای دیگر وارد کافه می‌شوند: پیرمرد و پیرزنی از جنوب که در جست‌وجوی پسر سربازشان، دکتر رضا دشتی، راهی تهران‌اند. آن‌ها فقط می‌خواهند تلفنی بزنند. همین تلفن، یکی از کلیدواژه‌های فیلم است. آرش، هم‌خدمتی رضا، از پشت خط خبر می‌دهد که بهداری را زده‌اند و رضا شهید شده. مهتاب که سال‌ها طعم چشم‌انتظاری را چشیده، تصمیم می‌گیرد این خبر را به پدر و مادر رضا نگوید. در این‌جا فیلم به نقطه‌ای انسانی نزدیک می‌شود: تعلیق حقیقت برای محافظت از دل دو پیر.

اما مشکل «کافه سلطان» دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که موقعیت‌های بالقوه درخشان، در اجرا به مونولوگ‌های ممتد و گفت‌وگوهای بی‌پاسخ تبدیل می‌شوند. شخصیت‌ها اغلب یا تنها حرف می‌زنند، یا با تلفن. حتی در مواجهه‌های دونفره، دیالوگ‌ها چفت‌وبست ندارند. گویی هرکس در جهان خودش ایستاده و صدای دیگری را نمی‌شنود. اگر بخواهیم نام دیگری برای فیلم انتخاب کنیم، شاید «کافه تلفن» بیراه نباشد.

کارگردان اثر، مصطفی رزاق کریمی، بیش از هر چیز به‌عنوان مستندساز شناخته می‌شود؛ فیلمسازی که با مستند تحسین‌شده بانو قدس ایران جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد و سال‌ها پیش نخستین فیلم داستانی‌اش، حس پنهان، تجربه چندان موفقی نبود. در نشست مطبوعاتی، رزاق کریمی گفت: «هیچ دو اثر انگشتی شبیه هم نیست. من از جهان‌بینی خودم فیلم را تعریف می‌کنم… پرداختن به تانک و توپ و تفنگ کار دوستان متبحری است که علاقه‌اش را دارند.» این رویکرد انسانی و پرهیز از نمایش مستقیم جنگ، در ذات خود قابل دفاع است. مسئله اما در ترجمه این جهان‌بینی به درام سینمایی است.

سایه سال‌ها مستندسازی بر فیلم سنگینی می‌کند. میزانسن‌ها ساده‌اند، تنوع زاویه دوربین اندک است و پلان‌های طولانی تک‌زاویه، ریتم را کند می‌کنند. کارگردان موقعیت را به‌خوبی می‌شناسد و آن را برای بازیگران تشریح کرده، اما دیالوگ‌نویسی و دراماتورژی ضعیف است. شخصیت‌ها گاهی پاسخی برای پارتنر خود ندارند؛ گویی صحنه نیمه‌کاره رها شده است. اگر فیلمنامه به یک دیالوگ‌نویس یا دراماتورژ سپرده می‌شد، شاید انسجام بیشتری می‌یافت.

در حوزه بازیگری نیز وضعیت دوگانه است. بازیگران کارکشته‌ای چون آزیتا حاجیان، محمدرضا شریفی نیا و سیاوش طهمورث با تکیه بر تجربه شخصی، صحنه‌ها را از فروپاشی کامل نجات می‌دهند. با این حال، حتی آن‌ها نیز در برخی لحظات رها به نظر می‌رسند؛ انگار کارگردان بیشتر ناظر بوده تا هدایتگر. برای بازیگران جوان‌تری چون سجاد بابایی و مریم مؤمن این رهایی به نقطه ضعف بدل می‌شود و ناهمگونی بازی‌ها بیشتر به چشم می‌آید.

نکته قابل بحث دیگر، اهدای جایزه بهترین بازیگر زن به آزیتا حاجیان است. هرچند حضور او وقار و ثباتی به نقش مهتاب می‌دهد، اما فیلم به‌لحاظ کلی آن‌چنان منسجم نیست که بازی او در بستری قدرتمند بدرخشد. گاه این پرسش پیش می‌آید که آیا جایزه، حاصل اعتبار پیشین بازیگر است یا دستاورد همین نقش؟

با همه این‌ها، نمی‌توان از ظرفیت‌های بالقوه فیلم چشم پوشید. ایده گردهم‌آوردن سه خانواده در یک کافه بین‌راهی، در دل جنگی کوتاه‌مدت اما پرتنش، ایده‌ای قابل توجه است. سارا و فرزندش، نمونه خانواده‌ای در حال گریزند؛ مهتاب و یونس، خانواده‌ای در حال فروپاشی اخلاقی و اقتصادی؛ و پیرمرد و پیرزن، خانواده‌ای در آستانه سوگ. این سه، می‌توانستند اضلاع یک مثلث دراماتیک قدرتمند باشند؛ سه تصویر از خانواده ایرانی در بحران. اما فیلم به‌جای تقاطع فعال این خطوط، بیشتر آن‌ها را در کنار هم می‌چیند، بی‌آنکه برخوردی تعیین‌کننده شکل بگیرد.

پایان‌بندی، با بازپس‌گیری سفته‌ها از رحیمی و حرکت مهتاب همراه پیرمرد و پیرزن به سوی تهران، تلاش می‌کند روزنه‌ای از همدلی و امید بگشاید. مهتاب که سال‌ها در انتظار برادرش مانده، حالا همسفر والدینی می‌شود که در واقع فرزندشان را از دست داده‌اند. این هم‌سفری می‌توانست اوج احساسی فیلم باشد؛ نوعی هم‌سرنوشتی میان سوگ‌های معلق. اما باز هم اجرا، از قدرت ایده عقب می‌ماند.

«کافه سلطان» نه تصویری تکان‌دهنده از جنگ ارائه می‌دهد و نه ملودرام خانوادگی محکمی می‌سازد. فیلمی است میان‌مایه که ایده‌های انسانی‌اش زیر بار گفت‌وگوهای کشدار و ساختاری شل دفن می‌شوند. شاید تجربه بیشتر در سینمای داستانی بلند و اتکا به فیلمنامه‌ای منسجم‌تر، بتواند در آثار بعدی رزاق کریمی، آن جهان‌بینی انسانی را به شکلی پخته‌تر و تأثیرگذارتر بر پرده بیاورد.

با این حال، «کافه سلطان» یادآور این نکته است که جنگ فقط در خط مقدم رخ نمی‌دهد؛ در کافه‌ای بین‌راهی، در دل یک خانواده، پشت یک تلفن و در تصمیمی برای نگفتن یک خبر هم جنگ جریان دارد. مسئله این است که سینما برای جان‌دادن به این لحظات، بیش از نیت انسانی، به ساختاری استوار نیاز دارد.

(به قلم سیاوش میرزایی برای وب‌سایت آی‌فیلم)

بیشتر بخوانید:

«نیم‌شب»؛ در آستانه انفجار

دروغی که هرگز بی‌هزینه نمی‌ماند

«رقص باد»؛ مرثیه‌ای برای بازگشت از دریا

نظر شما
ارسال نظر