آخرین چیزی که حین تماشای «رقص باد» روی پرده نقش میبندد این عبارت است: «مردگان این سال، عاشقترین زندگان بودند».
این جمله پایانی، نه فقط امضای فیلم که کلید ورود به جهان مالیخولیایی و شاعرانه «رقص باد» است؛ فیلمی از سیدجواد حسینی که در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر، آرام و بیهیاهو بر پرده نشست، اما همچون موجی پنهان، تا عمق جان تماشاگر نفوذ کرد.
فیلم با تصویری تکاندهنده آغاز میشود: اجسادی که از آسمان به دریا سقوط میکنند. نه توضیحی، نه مقدمهای. فقط سقوط. سقوطی که هم تاریخی است، هم اسطورهای. پس از آن، بندری آفتابخورده، روشن و زیبا را میبینیم؛ قایقی که پهلو میگیرد و مردی شصتوچند ساله به نام یونس از آن پیاده میشود. ورود او به هتل «خاله خورشید»، همراه با صدای آکاردئون یک نوازنده دورهگرد، نوید فیلمی میدهد که بناست میان واقعیت و رویا، میان بودن و نبودن، تعادلی شاعرانه برقرار کند.
افتتاحیه پرنور فیلم، با آن قابهای چشمنواز از دریا و ساحل، مخاطب را به تماشای اثری خوشساخت دعوت میکند؛ هرچند تیتراژ آغازین و نحوه درج اسامی، آن وقار بصری را مخدوش میکند. اما این لغزش فرمی، خیلی زود در برابر استواری روایت و قدرت تصویر رنگ میبازد.
یونس پرهیزگار -مردی بینشان از جهان امروز، بدون موبایل و ...- پس از سی و هفت سال به شهر بازمیگردد؛ شهری جنوبی که اکنون در سایه جنگ 12روزه قرار دارد. اما جنگ در «رقص باد» نه میدان انفجار که سایهای بر آسمان است؛ سهمش چند موشک دوردست است و اندوهی پنهان در هوا. حسینی عامدانه از نمایش مستقیم خشونت میگریزد؛ زیرا دغدغهاش نه جنگ به مثابه رخداد سیاسی، که فقدان به مثابه تجربهای انسانی است.
یونس به هتلی ساحلی میرود که خورشید، عشق قدیمیاش، با دخترش ترمه آن را اداره میکنند. دیگران او را نمیشناسند، اما حس آشنایی دارند؛ گویی خاطرهای دور در جانشان تکان میخورد. خورشید اما میداند. مکالمه نخست آنها کوتاه، موجز و سنگین است: «خیلی بیمعرفتی» و پاسخ کوتاه یونس: «نمیشد… خودت هم میدونی که نمیشد.» این «نمیشد» هسته مرکزی فیلم است؛ اعترافی به جبر، به تقدیری که سی و هفت سال پیش، در تیر ۱۳۶۷، با سقوط یک ایرباس ایرانی در اثر اصابت موشک ناو آمریکایی در آبهای خلیج فارس رقم خورد.
یونس همان مردی است که خورشید سه روز عاشقش بود. همان که رفت و هرگز بازنگشت. یا شاید بازگشتنش، اکنون، تنها مجالی است برای زیستن آن زندگی که ناتمام مانده بود.
سیدجواد حسینی کارگردان «رقص باد» تأکید کرده که فیلمش سورئال نیست، بلکه در قلمرو رئالیسم جادویی حرکت میکند؛ جایی که امر ناممکن، بیهیاهو در دل واقعیت جا میگیرد. ساعتهایی که در حضور یونس از کار میافتند و بر زمان سقوط هواپیما متوقف میشوند، نگاتیوهایی که پس از سی و هفت سال همچنان در عکاسی بازار شهر باقی ماندهاند، مردی که بیهیچ رد مدرنیتهای بازمیگردد و دوباره به دریا میزند؛ همه اینها نشانههاییاند از تعلیق میان مرگ و زندگی.
فیلم در این تعلیق، یادآور تجربه تماشای «دیگران» آمنابار است؛ نه از حیث ژانر، که از منظر حس شناور میان بودن و نبودن. در «رقص باد» نیز مخاطب تا واپسین لحظه در تردید میماند: آیا یونس واقعاً بازگشته است؟ یا این چند روز، رؤیایی شیرین برای خورشیدی است که سی و هفت سال با فقدان زیسته؟
پاسخ فیلم، قطعی و صریح نیست؛ و همین، قدرت آن است.
اگر یونس و خورشید دو قطب روایتاند، دریا شخصیت سوم و شاید اصلیترین آنهاست. دریا صدا میزند، میبلعد، بازمیگرداند. یونس همان شب نخست، از قایق به آب میپرد و میگوید: «دریا صدام کرد.» این جمله نه استعاره، که بیانی از تعلق است. او از دریاست و به دریا بازمیگردد.
خورشید به ترمه میگوید: «آدمایی که تو دریا میمیرن، برمیگردن.» این باور، آمیزهای از اسطوره و تسلای زنانه است. در جنوب، دریا فقط جغرافیا نیست؛ حافظه جمعی است. گورستانی بیسنگ و بینام که مردگانش را با موج به ساحل خاطره میفرستد.
قابهای دریایی فیلم، با آن نورهای طلایی و آبیهای عمیق، چنان شاعرانهاند که گویی هر پلان، مصرعی از یک شعر بلند است. تصویر، مهمترین سرمایه «رقص باد» است؛ تصویری که بیادعا و بیاغراق، معنا را منتقل میکند.
ساختار دراماتیک اثر بر شالوده کهن «بازگشت پدر» استوار است؛ پدری که نه صرفاً یک شخصیت، که تجسم حمایت، اقتدار عاطفی و احیای پیوندهای گسسته است. یونس، پیش از آن که حقیقت را بر زبان آورد، در نسبت با ترمه معنا مییابد. علوان، جوانی که شش ماه سخن نگفته، با دیدن یونس زبان باز میکند و میگوید: «بالاخره اومدی؟ با پای خودت؟» او شش ماه پیش در خواب و بیداری، یونس را دیده است. این همچهرگی علوان و یونس، این رعشه و این انتظار، لایهای دیگر بر ابهام فیلم میافزاید؛ گویی یونس تنها برای تثبیت پیوندی آمده است: تا دخترش را به زندگی بسپارد.
وقتی ترمه درمییابد یونس پدرش بوده و به مادر میگوید: «تو حتی نذاشتی من یه بار بابامو بغل کنم»، تلخترین لحظه فیلم رقم میخورد. این بغض، بغض نسلی است که پدرانشان را جنگ بلعیده است. خورشید اما پاسخ میدهد: «میدونستم برمیگرده؛ این یه قانونه.» قانون عشق؟ قانون دریا؟ یا قانون رویا؟!
علیرضا شجاعنوری در نقش یونس، حضوری کمکلام و عمیق دارد. او با سکوت، با نگاه، با مکثهای طولانی، مردی را تصویر میکند که میان جهانها معلق است. نه اغراق میکند، نه به دام احساسگرایی میافتد. سودابه بیضایی در نقش خورشید، ترکیبی از استواری و شکستگی را به نمایش میگذارد؛ زنی که سی و هفت سال با امیدی نامرئی زیسته است. شیمی میان این دو بازیگر، ستون عاطفی فیلم را شکل میدهد.
ارجاع به «مسافران» بهرام بیضایی، ادای دینی آشکار است؛ فیلمی درباره مرگ و بازگشت و حضور نادیدنی رفتگان. حسینی با این ارجاع، فیلم خود را در سنتی از سینمای ایرانی قرار میدهد که مرگ را پایان نمیداند، بلکه دگردیسی میبیند.
همچنین تأثیراتی از رئالیسم جادویی اروپایی، حتی در جزئیاتی که کارگردان به تماشای آثار یورگوس لانتیموس نسبت میدهد، قابل ردیابی است؛ هرچند «رقص باد» بیش از هر چیز، ریشه در اقلیم و اسطوره جنوب ایران دارد.
یونس پس از آن که عکسهای چاپ شده از نگاتیوهای قدیمی را به خورشید و ترمه میسپارد -عکسهایی که گویی سند وجود او هستند- آرام به سوی دریا میرود. نه فریادی، نه وداعی. فقط بازگشت. گویی مأموریتش به پایان رسیده است. او آمده بود تا زندگیای را که نکرده بود، تجربه کند؛ چند روزی عاشق باشد، پدر باشد، و سپس به عنصر خویش بازگردد.
«رقص باد» فیلمی اکشن نیست؛ حتی درباره جنگ هم به معنای متعارفش نیست. فیلمی است درباره فقدان، درباره فرصتهای از دست رفته، درباره عشقی سه روزه که سی و هفت سال دوام آورده است. حسینی از دل یک خط ساده -پدری دخترش را عروس میکند- روایتی ساخته است که میان تاریخ و اسطوره، میان واقعیت و رویا، در نوسان است.
در نهایت، «رقص باد» بیش از آن که داستان بگوید، حال و هوا میآفریند. تجربهای است شبیه خواندن شعری بلند؛ شعری درباره دریا، درباره مردانی که رفتند و شاید بازگشتند، و درباره زنانی که با ایمان به یک قانون نانوشته، سالها چراغ خانه را روشن نگه داشتند.
شاید یونس هرگز بازنگشته باشد. شاید همهچیز رویای خورشید بوده باشد. اما در سینما، گاهی حقیقت نه در واقعیت که در باور نهفته است. و «رقص باد» فیلمی است درباره همین باور.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید: